داستان جالب و خواندنی درویش فقیر و غلام باوفا

داستان جالب و خواندنی درویش فقیر و غلام باوفا

داستان جالب و خواندنی درویش فقیر و غلام باوفا,داستان کوتاه جالب و خواندنی درویش فقیر و خواجه بخشنده را در این مطلب از سایت زیرمیزی مشاهده کنید.امیدواریم از خواندن این داستان لذت ببرید.

 

درویشی که بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاکم شهر را می دید که جامه های زیبا و گران قیمت بر تن دارند و کمربندهای ابریشمین بر کمر می بندند.

 

روزی با جسارت رو به آسمان کرد و گفت خدایا! بنده نوازی را از رئیس بخشنده شهر ما یاد بگیر. ما هم بنده تو هستیم.

 

زمان گذشت و روزی شاه خواجه را دستگیر کرد و دست و پایش را بست. می خواست ببیند طلاها را چه کرده است؟ هرچه از غلامان می پرسید آنها چیزی نمی گفتند.

 

یک ماه غلامان را شکنجه کرد و می گفت بگویید خزانه طلا و پول حاکم کجاست؟ اگر نگویید گلویتان را می برم و زبانتان را از گلویتان بیرون می کشم.

 

اما غلامان شب و روز شکنجه را تحمل می کردند و هیچ نمی گفتند. شاه آنها را پاره پاره کرد ولی هیچ یک لب به سخن باز نکردند و راز خواجه را فاش نکردند. شبی درویش در خواب صدایی شنید که می گفت:

 

 

ای مرد! بندگی و اطاعت را از این غلامان یاد بگیر.

 

 

 

 

Xبستن تبلیغ
تبلیغات