پارس ناز پورتال

قاصدک 24

داستان شفا یافتگان حرم

مجموعه : مذهبی
داستان شفا یافتگان حرم

شفا هست و در این واقعیت جای انکار نیست .حداقل برای من که سالها مجاور امام (ع) بوده ، و مدتهای مدیدی است که در این خصوص قلم می زنم و مستندات شفا را در قالب قصه می نویسم تا خواننده ارتباط بهتری با رخداد حقیقی شفا برقرار نماید ،این حقیقت کاملا روشن و مبرهن است . آری شفا هست و هر مومن به هر دینی ، از منظر اعتقادی خود این واقعیت را پذیرفته و با واسطه های خود ‘ با خدا ارتباط برقرار می کند و خدا دلهای شکسته را می شناسد و آنکه را که خود لایق بداند ، شهد شیرین شفا را عنایتش می دارد .
حمید رضا سهیلی

شوق پرواز
نام شفایافته : مختار عزتی .
نوع بیماری : سکته مغزی ( فلج نیمه بدن ) .
تاریخ شفا : 10 / 7 / 1370

صدای میوه فروش درفضای كوچه پیچید .
– آهای سیب سرخ … انارقند دارم … بدو .
زنی در آستانه درمنزلی چادرش را به سركشید و میوه فروش را صدا كرد :
– آهای مشهدی مختار وایستا.
مختار گاری میوه اش را كنار خیابان نگه داشت . دستی به كمرخسته اش گذاشت و چند بار با نوك انگشتانش گودی كمررا فشرد تا خستگی اش كاهش یابد . بعد كلاهش را از سر برداشت و با دستمال بزرگی كه دور گردنش آویخته بود , عرق از پیشانی اش پاك كرد زن به او كه رسید پرسید :
– سیبا چنده ؟
– سیب سرخه آبجی . كیلویی بیست تومن .
زن معترض غرید :
– باز هم گرونش كردی مشهدی مختار؟ تا دیروز كیلویی پونزده تومن بود !
مشهدی قیا فه حق به جانبی گرفت وگفت :
– تقصیر ما چیه ؟ گرون می خریم , گرون هم می فروشیم . باوركنید هیجده تومن خریدشه. دو تومان سود ما حلال .
زن از زیر چادر زنبیل دستی كوچكی را درآورد و در حالی كه زیپ كیف دستی اش را بازمی كرد گفت :
– پنج كیلو ازدرشتاش برام سوا كن . مهمون دارم .
درهمان حال یك اسكناس صد تومانی ازكیفش در آورد وآنرا داخل ترازوی مشهدی مختارگذاشت ..
مختار اسكناس را برداشت و آن را داخل دخل انداخت و درحالیكه كفه ترازو را به زیر سیبها می زد , خطاب به زن گفت :
– خاطرت جمع با شه آبجی . سیبش درشت وریز نداره, شیرینه .
كفه ترازو را روی میزان قرارداد وسنگ پنج كیلویی را برداشت تا بركفه دیگرترازو بگذارد كه یكباره حالش بهم خورد . سرش گیج رفت وسوزشی درقفسه سینه اش پیچید . نفسش بند آمد وبرروی گاری افتاد . گاری درشیب ملایم جاده به راه افتاد و هیكل مختار در پس حركت آن برروی زمین افتاد . زن جیغی كشید ومردم را به كمك طلبید . گاری كمی دورتربا تیرچراغ برق برخورد كرد وازحركت ایستاد . چند مرد به سمت مختاردویدند واورا اززمین بلند كردند .
خورشید آرام آرام دردل امواج آبی فرو می رفت وسرخی اش آبی دریا را به شطی از خون تبدیل می كرد. موجی پای مختاررا به نوازش گرفت . حس كرد زمین زیرپاهایش حركت می كند . دریا را دید كه ازوسط شكاف برداشت و دو نیم شد .راهی دربرابرش هویدا گردید تا آن سوی ساحل . گویی كسی اورا به راه می خواند . قدم به شكاف


امواج گذاشت و پیش رفت . آنقدر جلو رفت كه دیگر ساحل را به چشم نمی دید . هرسوی ازنگاهش فقط امواج پر تلاطم دریا بود كه با غروب خورشید سرخی خود را به سیاهی داده بودند . بیم وهراس بروجودش مستولی شد . خواست برگردد كه ناگهان دربرابرش تشعشع نوری زلال را یافت . به سوی نور دوید .كمی كه نزدیكترشد درمیانه نور بارگاهی را دید , غرق درنور وروشنایی . پر تلالو وزیبا. جلو دوید . بارگاه را شناخت. مشتاقانه فریاد زد :
– یا امام رضا (ع)
***

– مختار ؟ مختار؟
كسی اورا صدا می زد . چشمهایش را بازكرد . برادرش را دركنارش دید .
– تویی غفار ؟ اینجا چه می كنی ؟ ما كجا هستیم؟
غفار سعی كرد مختار را به آرامش دعوت كند .
مختار نگاهش را به چهارسوی اتاق چرخاند وپرسید :
– من كجا هستم ؟
– تو دربیمارستان هستی برادر… خدا را شكر كه به هوش آمدی . راستی داشتی با خودت حرف می زدی ؟ خواب می دیدی؟ شنیدم که امام رضا(ع) را صدا می زدی ؟
مختار نگاهش را به سقف دوخت و آرام نالید :
– آره . خواب دیدم . چه خواب خوبی. كاش هرگز بیدارنشده بودم .
***
آسمان آبی آبی است . به رنگ دریا . پاك وزلال . بی هیچ لكه ابری . دریای پرخروش زائرین درمیان صحن حرم موج می زند . مختار نیز خودش را به دل امواج می سپارد و در دریای جمعیت ملتمس گم می شود .
با عبور آرام امواج , خود را در برابر ضریح پنجره فولاد می بیند . بر شبكه های ضریح پنجه می زند . چشمانش را می بندد و مرغ دلش را به پرواز در می آورد .
به یاد می آورد كه پس از آن رویا , تصمیمش را قا طع گرفت , تابرای شفا خواهی به مشهد بیا ید . حالا او درمشهد و كنار ضریح پنجره فولاد ایستاده است . و شفایش را از خداوند بزرگ , با توسل به امام هشتم (ع) تمنا دارد.
احساس می كند , دستی دست او را می گیرد . چشمانش را که باز می كند . كودكی مقابل او ایستاده است . كودك از وی می خواهد تا وارد حرم شود . مختاربه دنبال كودك به حرم می رود . نزدیك ضریح امام (ع),می ایستند . كودك با اشاره دست , نقطه ای را نشان می دهد و می گوید : آنجا را برای شما نگه داشته ایم . بنشینید تا پدرم به دیدنتان بیا یند .
دركنارضریح امام رضا (ع), درست بالای سر حضرت یك جای خالی دیده می شود . جایی به اندازه نشستن یك نفر . مختارمی نشیند و ملتهب و نگران به انتظار می ماند . لحظاتی بعد دوباره كودك برمی گردد .


– پدرم الان به عیادتتان می آیند.
مختار می پرسد :
– پدرتان کیست آقا ؟
كودك لبخندی زده می گوید :
– مگر شما ازراه دوری به زیارت نیامدید ؟
مختاربا شوق می گوید :
– چرا از راه خیلی دوری آمدم . ازهشتپر طوالش.
كودك به میانه جمعیت اشاره می كند وخطاب به مختارمی گوید :
– آمدند . پدرم برای عیادت شما آمدند .
مختار به سمت اشاره کودک نگاه می کند . از تعجب خشکش می زند .
– خدایا خواب می بینم؟ یا بیدار هستم ؟

در باورش نمی گنجد که امام , خود به دیدار او بیایند. سرا سیمه ازجا برمیخیزد وبه احترام آقا می ایستد . كودك جلو می دود و دست پدر را كه ردای سبزی برتن دارند وصورتشان چون خورشید , درخشان است , می گیرد . با پدر به سوی مختارپیش می آیند … مختار جلو می دود و دست آقا را می بوسد .
– سلام آقا . جانم به فدایتان . شما برای دیدن من آمده اید ؟ شرمنده ام كرده اید مولا .
مرد سبز پوش دستی به سروسینه مختار می كشد و زیرلب آرام زمزمه می كند .

– وقتی تو این همه راه را برای زیارت من آمده ای . مطمئن باش كه من هم برای عیادت تو خواهم آمد . زمزمه امام (ع) روحانی بخش است . بسان آهنگ موسیقی خوشنواز آبشاران . همچون پیچش نسیم درلابلای درختان سربه فلك كشیده جنگل . همچون نغمه زیبای پرندگان در جنگل . بسان ترنم بازی موج با سنگلاخ های سا حل دریا .گویی لطافت این موسیقی , خستگی را از تن مختار می تاراند . سبك می شود . چونان پرنده ای , شوق پرواز دارد . باده حضور مولای سبزپوش او را به عالمی از خلسه و مدهوشی می برد . دیوانه حضور یار می گردد. جمعیتی كه گرداگرد او و امام را گرفته اند, صلوات می فرستند . صدای صلوات مختار را به خود می آورد . چشم که می گشاید خود را دركنار ضریح پنجره فولاد می بیند .از مرد سبزپوش و آن كودك زیبا , خبری نیست. با خود می اندیشد :

آیا رویایی را كه دیده ام واقعیت است ؟ آیا شفایم را از آقا گرفته ام ؟
خودش را به پنجره فولاد می چسباند وازته دل می گرید . ناگهان دستی برشا نه اش می نشیند . مختار ملتهب به عقب برمی گردد . برادرش درقاب نگاه اوجای می گیرد . غفار با نگاهی پرازاشك اورادرآغوش می گیرد :
– خواب دیدم مختار. یك خواب خوب .
– توهم ؟

– آری برادر . خواب دیدم كه مولایی سبزپوش ونورانی به عیادت تو آمده اند .
– من هم چنین رویا یی دیدم .
– پس تو …. تو شفا گرفته ای ؟
– نمی دانم ….. . اما هیچ دردی حس نمی كنم . دیگربدنم بی حس نیست .
هردو دستهایشان را برشبكه پنجره فولاد حلقه می بندند . پیشانی برپنجره می كوبند وازته دل می گریند . گریه شوق . گریه شكر. وه که گریه چه صفایی دارد